روزی زنگ خانه پسرڪ زده شد.او مقابل ایفون رفت. مردی نورانی پشت در بود گوشی ایفون را برداشت وپرسید:ڪیه؟ مرد نورانی پاسخ داد من "مهدی فاطمه ام " تو یڪی از شیعیان ما هستی درست است؟نمی خواهی مارا به داخل خانه ات دعوت ڪنی؟ پسر با چشمانی اشڪ
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش
رقیه جان امشب قرار بود تاریخ در شهر ما تکرار شود. با اینکه درست و دقیق تکرار نشد ولی باز هم شد امشب به چشم خودم دیدم سر بابا بالای نیزه را دیدم دلهره و ترس را دیدم گریه را دیدم خنده شیطانی را دیدم نمک پاشیدن بر زخم را دیدم عمه گریان را دیدم
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش

بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها حکایت می کند...
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش
می توانستی بمانی و مانند دیگر جوانان زندگی کنی
می توانستی بمانی و مانند دیگران جوانان دلت برای کسی بتپد
می توانستی بمانی و بگویی دیگران هستند و می روند
ولی رفتی
رفتی و چشم بستی بر روی تمام شیرینی های شیرین ترین دوران زندگی ات
چشم بستی بر روی چشم های
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش
مراقب قدمت باش روی خون نرود
شهیدِ کوچه نظر میکند عبور تو را
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش


اگر چه دیر بماندم امید بر نگرفتم مَضَی الزَّمانُ وَ قَلبی یَقولُ اِنکَ آتی
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش

امام زمانم
خجالت می کشم نفس لماره را با خطی کم کنم
عذاب وجدان را
که حتی درون هم می فهمد در اشتباهی
خجالت می کشم به بهانه جدولی تو را خطاب کنم
امام زمان +م
خجالت می کشم به خاطر مهربانی ات
م معصیت اضافه کنم به پایان اسمت
و با آن «م» دلت را بشکنم
خجالت می کشم ...
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش
یك شب داشتم به دوران هاى مختلف تاريخى فكر مى كردم. با خود گفتم خوشا به حال كسانى كه در زمان پيامبر زندگى مى كردند، كسانى كه پيامبر را يارى كردند و با تمام وجود از دستورهاى آن حضرت اطاعت مى كردند. به راستى كه آنها بهترين مردم تاريخ بودند. بعد از مدّ
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش
دور بیله آغلاما/ سینه می داغلاما / گوز لری باغلاما
جان رقیه
غم قلبیمی دلیر/ رقیه م دینجلری / د
برچسب:
نویسنده: مهدی پارسامنش